پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

شب 24 دی...

یک شبی سردی که خیلی معمولی شروع شد ...اما تو نذاشتی معمولی تموم بشه ،بالاخره افتخار دادی وپاهای کوچولوت رو گذاشتی تو دنیایی که هیچی ازش نمی دونی .لحظه ای که دیدمت ...وای خدای من چقدر بزرگی...چقدر مهربونی...یعنی من لیاقتشو دارم؟؟؟بدن کوچولو و گرمت رو گذاشتند تو بغلم... باور نکردنی بود... صدای گریه ات...زیبا بود و گوش نواز...بالاخره مادر شدم...... ...
29 خرداد 1391

ماه آخر بارداری...

سلام دخترم خوبی مامانی ،دیگه حسابی جات تنگ شده وتو شکم مامانه جا نمی شی یه سره خودتو قلمبه می کنی،خلاصه این روزها همه در حال شمارش هستیم وهمه برای دیدنت لحظه شماری می کنن.ولی می دونم دلم برای این روزها خیلی تنگ می شه برای لگدزدن هات وسکسکه هات وبرای قلمبه شدنت خلاصه برای دوران بارداری دلم تنگ می شه هر چند که ویار داشتم وسختم بود ولی مطمئنم که دیدن روی ماه تویکی از شیرین ترین لحظه های زندگی من و بابایی می شه اون روز دعا می کنم و از خدا می خوام که سالم وخوشبخت بشی دوووووستت داریم ، بووووووس                  ...
29 خرداد 1391

BBC

بعضی وقتها که تو خونه با مامانی وبابایی دور هم نشستیم یه صداهایی می شنوم که مال بابایی و مامانی نیست،خیلی دنبال هم حرف می زنه و مهلت نمی ده یه دفعه وسط حرفاش می گه مرور خبرها ،خلاصه ی خبرها و از این حرفا... تازه مامانم هم اصلا از این صدا خوشش نمیاد مخصوصا از آهنگش خلاصه خیلی به بابایی  به خاطر این موضوع غر می زنه.                                                             ...
29 خرداد 1391

نماز خوندن های پرنیا کوچولو...

امروز ظهر داشتیم نماز می خوندیم،فکر کنم مامانی هم داشت نماز می خوند من همه ی حواسم به نمازم بودو برای خودم مشغول رکوع و سجود بودم اما مامانی تو نمازش همش حواسش به من بود هر چی می گفتم مامان به جای اینکه حرکتهای من رو بشماری،به نماز خوندنت توجه کن،اما مامانی گوشش بدهکار نبود،آخر سر نه خودش یه نماز درست حسابی خوند نه گذاشت من بخونم.  عجب دنیایی دارید شما ،آدم هنوز نیومده توش هواس پرتی می گیره.   ...
29 خرداد 1391